تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker خاطرات من و باسی
دوستای مهربون و عزیزم سلام.

به اخر سال ۸۶ رسیدیم.یه سال پر از دوندگی وتلاش.خدای مهربون بابت همه الطافت شکر.

ماموریت مشهد ما به علت گیر نیومدن بلیط هواپیما کنسل شد. می خواستم این ماموریتو با مهدی برم.انشالله بعد از عید.ما هم تا از کنسل شدن مامورتم مطمئن شدیم با دوستای ترک یه مون سه روزه رفتیم ویلامون تو بابلسر.وای خیلی خوش گذشت جای همگی خالی.از فردا صبح زود هم داریم دوباره می ریم شمال و بین بابلسر و ساری و نوشهر در حرکت خواهیم بود..خدا بخواد تا ۱۳ اونجاییم.

جمع در یک اقدام متهورانه رفتم موهامو کوتاه کوتاه کوتاه کردم با یه هایلات قشنگ.واییییییییییی خیلی چسبید.با کلی بدبختی مهدی رو راضی کرده بودم کههموهامو کوتاه کنم خلاصه اجازه دادن و ماهم حداکثر سواستفاده رو کردیم و از بیخ همه رو زدیمالان قیافم مثل این بچه تخسا شده.خودم که خیلی خوشحالم.وقتی از ارایشگاه برگشتم و مهدی منو دید اول لباش ور اومد و کلی غصه موهای بلند تا وسط کمرمو خورد اما دیگه داره یواش یواش عادت می کنه

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۱۴ روز تعطیلیییییییییییییییییییییییییی

همین الان باسی هخم بهم یه خبر خوب کاری داد که عیش ما رو نوش کرد.

پیشاپیش سال نو رو به همه دوستای گلم تبریک میگم و از صمیم قلب براتون ارزوی سلامتی و  خوشبختی می کنم.منو حلال کنین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:33  توسط نلی  | 

سلام دوستای مهربون.

انقدر دیر به دیر اپ می کنم که خودمم خسته می شم هفته پیش خیلی برنامه هام فشرده بود.چهارشنبه یه ماموریت یه روزه رفتم اصفهان.ساعت ۱۲:۴۰ ظهر پرواز رفت و ساعت ۱۰:۲۰ شب پرواز برگشت.ساعت ۳ یه برنامه اموزشی داشتیم که خدا رو شکر به نحو احسنت انجام شد.به قول مهدی من خانوم معلم کوچولو بودم بعد از کلاس حدود ساعت ۶ با همکارم رفتیم نزدیک سی و سه پل و بعد هم رفتیم قهوه خانه هتل عب- اسی که خیلی دوست داشتم توش رو ببینم.وایییییییییی خیلی قشنگ و سنتی بود.بعد هم رفتیم رستوران خان گستر تو محله ارمنی نشین اصفهان.و بعد هم یکراست رفتیم به سوی فرودگاه.خیلی بامزه بود پرواز برگشتمون هواپیمای نیمه پر از شیراز تو اصفهان نشسته بود خیلی خنده دار بود که شماره صندلی نداشتیم و هر جا خالی بود می تونستیم بشینیم.خانوم مهماندار به ما یه جای دو نفره نشون داد که تا نشستم پشتی صندلی رفت عقب و فهمیدیم خرابه.برای همین یه ردیف عقب تر نشستیم و تا کسی می خواست بشینه زود بهش می گفتیم خرابهخلاصه کاسبی شونو کساد کرده بودیم تا اینکه نفر اخر بیچاره مجبور شد رو مون صندلی خرابه بشینه.تا اومد یکم غروغر کنه مهمانداره خیلی خشن گفت "اقا ناراحت هستین می ونین پیاده شین"خیلی ناراحت شدم.حداقل می تونست یه عذرخواهی ازش بکنه و بگه که از این مساله متاسفه

پنج شنبه شب هم دوستایی که تو ترکیه باهاشون اشنا شده بودیم اومدن خونمون به صرف شام.خیلی خوش گذشت.شام خورشت بادمجون درست کردم و باسی هم جوجه کباب درستت کرد.بعدش هم بساط بزن برقص بود تا ساعت یک شبخلاصه مهمونا که رفتن بیهوش بودیم.

 هفته دیگه یه ماموریت یه روزه به رشت داریم و هفته بعد یه دو روزه تو مشهد.کم کم هم به امتحانای پایان ترم نزدیک میشیم و من هیچی نخوندمخدا این دو ترم باقیمونده رو بخیر کنه.راستی بوی عید رو حس می کنین بچه ها؟من که خیلی خوشحالم به عید نزدیک می شیم.دلم می خواد یه استراحت خوب داشته باشیم.

مواظب خودتون باشین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:44  توسط نلی  | 

سلام دوستای مهربون وبلاگی امروز به صحنه خیلی قشنگ ر م ا ن ت ی ک دیدم. حدود ساعت ۶ بعداز ظهر که از سرویس پیاده شده بودم و نزدیکای خونه  بودم دیدم یه گربه بدون توجه به من از زیر یه ماشین درومد و از بغل من با فاصله خیلی کم رد شد و خودشو با عجله به گربه ای که از روبرو می اومد رسوند.به هم که رسیدن قشنگ احساس کردم همدیگرو ب و س کردن و صورتاشوننو به هم  مالیدن و به قول دوستان چیک تو چیک شدن.  بعد هم دوتایی رفتن زیر یه ماشین.بقیه شو هم به علت محدود بودن زاویه دید نتونستم ببینم.

این روزا با نزدیک شدن اخر سال سر ما هم خیلی کار ریخته.دایما گزارش دفتر مدیریت  سر و کله زدن با سه پرسنل بیش فعال!! که از اون ور افتادن خستگی کلاس زبان خونه تکونی شب .دیگه دارم کم میارم.

گاهی وقتا دلم می خواد صبحا تو تختخواب می موندم و کار نمی کردم.بعد سر فرصت بیدار می شدم یه صبحونه توپ خونه می خوردم.جینگیلی مستون می کردم.ناهارو می ذاشتم.خونه رو اروم اروم نظافت می کردم.اهنگ می ذاشتم.وبلاگردی سیر می کردم.کلاسای مورد علاقه مو می رفتم .یه دوش می گرفتم .شامو اماده می کردم و منتظر باسی می شدم تا برم استقبالش  و سرحال و قبراق ازش پذیرایی می کردم.... اما نمی دونم اگه یه روز کارمو ول کنم واقعا به ارامشی که دلم می خواد می رسم یا نه؟ اصلا طاقت می یارم؟

عید.واییییییییییییی خدا کنه عید زودتر بیاد یه نفسی بکشیم..در ضمن این ماه اوضاع حسابی قاراشمیشه.یه عالمه خرج داشتیم.دندون پرشکی من.دادن فرشا برای شستشو تولد مامان شوشو ولن تاینی که در پیشه و .....خدا به خیر بگذرونه

دوست جونای مهربون من کسالتم(مسمومیت) برطرف شده نگران نباشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 21:44  توسط نلی  | 

سلام بچه ها.من از روز شنبه خیلی مریضم. نمی دونم چه چیزی خوردم که بهم نساخته.اول با "گلاب به روتون" شروع شد. بعد هم معده درد و دل درد و در حال حاضر هم بیرون روی شدید این چند روز رو به سختی رفتم سر کار اما امروز دیگه دیدم شوخی بردار نیست .صبح که از خواب پاشدم دیدم توان رفتن به سرکار رو ندارم.اونم با این وضع که دستشویی شرکتمون تا محل کارمون ۱۰۰ قدم تو فضای باز و هوای سرد پیاده روی داره و اگه می رفتم هم نیم ساعت یه بار باید این مسیر رو می رفتم و برمی گشتم.در نتیجه پس کی پشت میزم می نشستم؟

برای همین الان از درمانگاه پیام بر  بر می گردم.دکتر بهم گفته تا ۲۴ ساعت بجز مایعات نباید چیز دیگه ای بخورم.منم گفتم اخه اقای دکتر می میرم از گشنگی. دکتر هم گفت نترس کسی با یه روز گرسنگی کشیدن نمرده.فقط حق داری "آب" "چای کمرنگ با نبات" "ماست" "عرق نعنا و نبات" و نوشابه زرد بدون گاز" بخوری  و بعد یه سرم و امپول و یه سری قرص برام نوشته و من الان در حال استراحتم.     

دلم نون پنیر کره چایی شیرین می خواد.دلم کره و مرای هویج می خواد.اصلا دلم شیرینی خامه ای می خواد.

راستی بچه ها کسی از نیلو خبر نداره؟هفته پیش دوسنبه صبح پروازش انجام شد اما وبلاگشو بروزرسانی نکرده.

اینم یه تبریک جانانانه برای شهرزاد عزیز که دختر قشنگش راشین کوجولو بدنیا اومده.راشین جون تولد مبارک باشه خاله.

رهای عزیز(منم رها)وبلاگت چند وقته باز نمی شه.مرسی از کامنتی که گذاشتی.چجوری می تونم وبلاگتو ببینم؟دائما پیغام the page cann't be dislayed می ده.پسر طلا حالش چطوره؟اسمش چیه؟  می تونی یه وبلاگ جدید براش ایجاد کنی؟

و در اخر هم خدا رو شکر که پسرای گل بیتا جون یعنی کیان و کیارش عزیز  خطر از بیخ گوششون گذشت و هر دو سلامت هستن

مواظب خودتون باشین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:41  توسط نلی  | 

دوستان عزیز وبلاگی سلام.

روز شنبه ساعت ۶ بعد از ظهر قرار وبلاگیمون تو بوستان برگزار شد . اول از همه نیلو جون و بیتای عزیز و هدیه مامان کسری کوچولو رو دیدم.بعد پیروزه جون مامان پرنیان کوچولو و خواهرشون مریم خانوم و فاطمه عزیز ملقب به فافا رسیدن.همینطور نیلوفر مامان نازنین فاطمه و مژگان مامان آندیا و ارزو جون مامان ارش و دو سه تا دوست عزیز دیگه که من اسمشونو نمی دونستم.خیلی خوش گذشت و حسابی با شکلات از خودمون پذیرایی کردیم.نیلو جون و بقیه دوستای مهربون از دیدن روی ماهتون واقعا خوشحال شدم.دوستانی هم که نبودید جاتون خیلی خالی بود.میز بغل مون هم یه بنده خدایی نشسته بود که گهگداری اینجوری می شد تو حالت نرمال هم اینجوری بود پرنیان جون و مریم جون و بیتا می دونن کی رو می گم.خدا شفا بده.

از شنبه شب برف سنگینی تهران رو فرا گرفت بطوریکه یکشنبه بطور کامل برف می بارید و تهران سفید پوش شد.اخبار هم اعلام کرد کلیه مدارس و ادارات دولتی تعطیل هستن.اما این شرکت ما تعطیل نکرد و ما دوشنبه و سه شنبه برامون روز کاری عادی بودخلاصه تو این برف و یخبندون میریم سر کار

راستی پرواز نیلو جون هم با توجه به وضعیت هوا کنسل شده و فعلا تهرانه

مواظب خودتون و نی نی گولی های نازتون باشید.همین روزا نی نی شهرزاد جون هم بدنیا می اد.برای سلامتی مامان شهرزاد و نی نی دعا کنید.   

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 8:51  توسط نلی  | 

بچه های عزیز سلام

.همونطور که می دونین نیلو جون الان یه هفته است که ایرانه و امروز با من تماس گرفت و گفت که تو اهوازه و اگه پروازش کنسل نشه با پرواز امشب به تهران برمی گرده.

اگه نیلو فردا (پنج شنبه)تهران باشه بعد از ظهر فردا یه قرار وبلاگی تو بوستان خواهیم داشت و ساعتشو بهتون خبر میدم.

امیدوارم بتونیم نیلوی مهربون و دوست داشتنی رو ببینیم.

پی نوشت۱:قرار وبلاگي به روز شنبه ۱۵/۱۰/۸۶ ساعت ۶ بعد از ظهر در پونك-بوستان منتقل شد.

پی نوشت ۲:مامان شقایق عزیز که تو کامنت ها ادرس ویلاگتونو ننوشتین نیلو جون تو این  چند وقت خیلی سرش شلوغ بوده .قرار وبلاگی فرصت خوبی برای دیدن نیلوی عزیزه.اگر با من تماس دیگه ای گرفت حتما پیعام شما رو بهش می رسونم.

پی نوشت ۳:دقیقا یک سال پیش همچین روزی تو وبلاگ قبلیم خبر مامان شدنمو به دوستای وبلاگیم خبر دادم.انگار همین دیروز بود.خبر اومدن فرشته کوچولویی که فقط چند روز مهمونمون بود.13 اذر 85

به اميد ديدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:28  توسط نلی  | 

 

سلام دوستای مهربون.

دو هفته پیش یه روز صبح که هنوز لای چشمام درست حسابی باز نشده بود و مثل هر روز باید ۵ دقیقه به ۶ از خونه می رفتم بیرون تا ۶:۰۵ سوار سرویس بشم هنوز به وسطای راه نرسیده بودم که دیدم یه سگ داره دور سطل اشغال می چرخه و دنبال چیزی برای خوردنه.فاصلمون از همدیگه خیلی نبود.داشتم از ترس سکته می کردم.اخه من از هر نوع جونوری می ترسم.هیچ کی هم تو خیابون نبود نه یه ادم نه یه ماشین.یه دفعه سگه متوجه من شد و اومد به طرفم.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که ندوم و سریعتر به سمت سرویس برم.حدود ۵۰ قدم دیگه مونده بود که به سرویس برسم.سرویس تو ایستگاه ایستاده بود و منتظر بود من و یکی دیگه برسیم تا حرکت کنه.اخه ما نفرات اول هستیم.خلاصه اینکه صدای نفس های سگه رو پشتم می شنیدم.دیگه قلبم داشت وای می ستاد.نمی دونم چی شد سگه یکم دنبالم اومد بعد به سمت شمال خیابون شروع به حرکت کردو از من دور شدخدا به خیر گذروند.

از فردای اون روز هر بار دورتا دورمو خوب نگاه می کردم و تا ته خیابونو خوب می بینم.خدا کنه زودتر هوا روشن شه که من صبحا اینقدر نترسم.

ارماند هم حالش بهتره و خونه است.هر روز یه پرستار می یاد چکاپش می کنه و وضعیتشو بررسی می کنهراستی تولدش ۱۹ ژانویه است و ۶۲ ساله می شه.

اوضاع احوال کاری هم بد نیست.خدا رو شکر.از حالا خونه ت ونی رو شروع کردم و پرده سالنمون رو که سه تیکه است باز کردم و بعد از چند دست تو حم وم شستنتو ماشین لباسشویی شستم و نصب کردم.این هفته می خواهیم فرشا رو بدیم ببرن بشورن.تصمیم داریم شب ول نت این دوستایی رو که باهم تر کیه بودیم دعوت کنیم خونمون.

مواظب خودتون باشین دوستای مهربونم.راستی نیلو جون تهرانه.امیدوارم فرصتی بشه که بتونیم همدیگرو ببینیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:29  توسط نلی  | 

دوستای مهربونم سلام.

امروز بعد از ظهر قراره اگر وضعیت ارماند خوب باشه بعد از حدود ۲۰ روز از بیمارستان ترخیص بشه.خدای مهربون ازت ممنونم.همینطور دوستای عزیزم از همتون متشکرم

مصاحبه تو شرکت "ب" بد نبود.قایم مقام مدیر عامل یه اقای خوش تیپ و میان سال بود که با خوندن رزومه ام کلی ازم تعریف کرد از اینکه با هم هم دانشگاهی هستیم کلی ابراز خوشحالی کرد و بعد از نیم ساعت صحبت منو برد و کل محوطه اونجا رو بهم نشون داد بعد دوباره برگشتیم دفتر و از رییس یکی از قسمتا که یه اقای جوانی بود خواست باهام مصاحبه کنه.اون اقای جوون که خودشم تو اون شرکت تقریبا تازه استخدام شده بود یکم پررو بود.اخه از وقتی من اونجا منتظر اقای قایم مقام بودم زیر چشمی داشت از تو دفترش منو نگاه می کرد.تا نشست پشت میز اول رزومه رو خوند و زود سرشو اورد بالا و پرسید ااااااه شما هم تو "پ" می شینید؟من با تعجب نگاش کردم و گفتم بلهدوباره پرسید کجای "پ"؟منم دیگه داشت حرصم می گرفت گفتم بالای "پ".اونم گفت اخه ما هم اونجا هستیم خواستم برات پارتی بازی کنمبعد شروع کرد سوالای چرت و پرت پرسیدن.مثلا اخرن کتابی که خوندی چی بوده.من اسم کتاب فرانسوی که دارم رو گفتم که خدا رو شکر نشنیده بود.بعد پرسید اخرین فیلمی که دیدی چی بوده.گفتم من فقط فیلمای ج م ه و ر ی ا  س ل ا م ی رو می بینم.اما تو فیلمای خارجی اخریش "مس تر اند میس یز اس میت" ...بعد پرسید چی تو کار شما رو عصبانی می کنه؟من جواب این سوال رو گفتم ادمای احمقو نفهم اون گفت حالا اگه اون ادم رییس یا مدیریت باشه چی؟منم گفتم سعی می کنم باهاش کنار بیام.بعد گفت اگه با همین حقوقی که فعلا می گیرین بگن بین شرکت فعلی و اینجا یکی رو انتخاب کنید کدوم رو انتخاب می کنین؟منم گفتم مطمئنا شرکتی که فعلا هستم.چون اونجا ۵ سال سابقه کارم و با کار کاملا اشنام.پس منطقی نیست با همین شرایط این ریسک رو قبول کنم.نمی دونم چم شده بود تصمیم گرفته بودم حال این بچه پررو رو بگیرم.اخرش پرسید شرکت "ب"برای چی باید شما رو استخدام کنه؟منم ب خونسردی فتم هیچ اصراری نیست می تونه نکنهاین اقا منو نگاه کرد و گفت شما وقتی این سوال رو ازتون می کنن مخصوصا خارج از کشور باید به قابلیت هاتون اشاره کنین.دیگه کم مونده بود خفش کنم.بچه پرروخلاصه اینکه امروز از اون شرکت بهم زنگ زدن و نظرمو خواستن منم گفتم فقط در صورتیکه حقوق و موقعیت خوبی پیشنهاد بشه قبول می کنم.

اوضاع و احوال جسمانی خودم فعلا روبراه نشده .این ماه هم باید درمان رو ادامه بدم.مواظب خودنتون باشین .اینم چند تا مدل عکس برای نی نی گولی های ناز نازی:

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 8:44  توسط نلی  | 

سلام دوست جونای مهربون.

اولین خبر اینکه ارمان از روز عمل تا حالا هنوز تو بیمارستانهو عمل خیلی سختی داشته.از اون روز به بعد نتونسته غذا بخوره و خیلی ضعف شده.خواهش می کنم همگی براش دعا کنین که کریس مس خونه باشه. 

منم بالاخره با سلام و صلوات رفتم ترم NIS2 يعني .اگه يه ضرب برم جلو،ترم بهار درسم تموم مي شه

وضعيت سلامتيم هم چندان تعريفي نداره.فعلا قرار دو دوره زير نظر دكتر جديدم تحت درمان باشم.گه اين روش جواب نداد شايد به يه عمل كوچولو احتياج پيدا كنم.البته دكتر بهم مي گه الكي انقدر حساسم و چيز زياد مهمي نيست. 

مدير مون هم الان فرانسه است و ديشب اخر شب  از شركت بهم زنگ زد و يه سري اطلاعات كاري پرسيد اخرشم عذرخواهي كرد كه زنگ زده و گفت بليطش براي ماموريت امروز جور شده و بايد بره.امرز از يه شركت ديگه براي رزومه ام زنگ زدن و فردا مصاحبه دارم.يه روز چشم مديرمو دور ديدمااااااااااااا

اين روزا دلم يه جورايي گرفته و دچار ياس فلسفي شدم.اميدوارم اين روزا هم بگذره و مثل قبل بشم اون دختر شيطون و پر سرو صدايي كه هيچ كي از شيطنتاش در امون نبود.

پ ن:این روز رو تو وبلاگ خاطراتم ثبت می کنم  که بعدها با دیدن این خط از خاطراتم بیاد بیارم که روز بیستم اذر چه روزی برای من و مهدی بوده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 15:58  توسط نلی  | 

سلام دوستای گلم.

کم کم به امتحان اخر ترم فرانسه نزدیک می شم و من مثل هر ترم فقط رفتم سر کلاس و از درس و تمرین خبری نبوده خدا به خير كنه اين ترمو.

خدا رو شكر ارماند پنج شنبه گذشته عمل شد و موفقيت اميز بود.هر روز تينا برام ايميل مي زنه و منو از اخرين حال ارماند با خبر مي كنه.البته هنوزم بيمارستانه و خيلي ضعيف شده .اما بزم خدا رو شكر كه خطر برطرف شده

امروز خونه هستم.تصميم گرفتم بعد از ۵ سال ورزش نكردن يكم نرمش كنم  .خلاصه ضبطو روشن كردم و حدود ۱۵ دقيقه رفتم رو تردميل .از شرعت ۱ شروع كردم تا رسيدم به سرعت ۴ و شيب ۳ ويكم پياده روي سريع كردم.مي خوام ۳ روز در هفته اين كارو ادامه بدم و يواش يواش سرعت و پيب رو زيادتر كنم.درسته چاق نيستم اما يه كوچولو شكم دارم و مي خوام بدنم رو بيارم رو فرم .

راستي از وقتي رفتم پيش اين خانم دكتره اوضاع و احوالم فعلا كه رو براه شده خدا رو شكر .اميدوارم همينطور پيش بره

روز يكشنبه صبح كه رفتم سر كار ديدم كيسه سطل اشغالم درومده و اشعالا رو زمينه.چند تا قطره خون هم ريخته بود رو ميزاي بچه ها و رو زمين.خلاصه معلوم شد موش اومده تو واحد و ظاهرا زخمي بوده يا سم خورده.ابدارچيمون گشت و گشت تا خلاصه تو يه سوراخ ديو.وار پيداش كرد.يه موش چاق و گنده و سياه بوده .اما چون سوراخش تنگ بود نمي شد گرفتش.خلاصه راه بيرون اومدنشو بستن.يكي از اقايون شيطون اداره هم تو دهم همه انداخت كه معلوم نيست اين خون  از كجاي موشه درومده.مثل اينكه پ ر ي و د بوده خلاصه كه خيلي جالب بود اوضاعمون.تازه اين وسط يكي از پسراي خيلي ساده وگاگول كه تو عمرش يه دوست دختر هم نداشته و اخر سادگي بوده اومده بود از دوست من كه مجرد بوده و هميشه سوالاي انگليسي شو مي پرسيده برگشته گفته :"ببخشيد خانوم ... پ ر ي و د يعني چي؟" دوست منم زود خودشو جمع و جور كرده و گفته يعني دوره-بازه....يارو هم ول كن نبوده برگشته گفته" اخه مي گن موشه پريود بوده. اخه يعني چي دوست منم زودي پيچونده و گفته والا منم نمي دونم و زود جيم زده اونوقت پسره كه بازم خيلي خنگ بوده رفته واحد خودشون از يكي از خانوماي ديگه پرسيده ببخشيد پ ر ي و د يعني چي؟اونم دعواش كرده گفته خجالت بكش ادم كه هر چيزي رو نمي دونه كه نمي پرسه. خلاصه ما نفهميديم كسي به اين بچه توضيح داد يا نه؟ البته تا ۲ روز ديگه افتابي نمي شد معلوم بوده يكي شيرفهمش كرده

مواظب خودتون باشين

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:35  توسط نلی  |