پسر طلا-پسر سياه
نلي تنبل دوباره شروع به نوشتن مي كند![]()
نترسين بابا دوقلو حامله نيستم اونم از نوع پسرطلا و پسر سياه.منظورم ماشينمونه![]()
اول از پسر سياهمون بگم كه پس از تصادف لب و لوچه جلوش كج و كوله شده بود
و خلاصه ۱۵۰ هزيار تومن تو گلوش گير كرده بود كه اين هفته داديم تعميرگاه و خوب شد.البته خوشبختانه تو تصادف رنگش نريخته بود .حالا اين هفته اگهي مي زنيم تو روزنامه هم شهري كه بفروشيمش![]()
از دو هفته پيش يه پسر موطلايي از نوع سمند رو از دايي باسي معامله كرديم و با فروش پرايد بقيه پول رو كه حدودا ۳ ميليون و ۳۰۰ ديگه بايد بديم.خلاصه الان داريم با پسر سياهه و پسر مو طلا مون كيف مي كنيم.البته گاهي وقتا هم دچار مشكل مي شيم.
اين روزا باسي يكم بهتر شده.گر چه از لحاظ كاري اعصابش كماكان بهم ريخته است و كاهاي پسر سياهه و صافكاري و فروشش حسابي وقتشو گرفته
راستي من تاحالا از محيط كارم صحبت نكردم.من تو يه شركت بزرگ خودروساز در قسمت خدمات پس از فروس كارمي كنم و كار واحد ما ارتباط و رفع مشكلات رد زمينه خدمات پس از فروش با شركتهاي خارجي طرف قرارداده. واحد ما چند سال اخير خيلي مورد توجه مديران شركت قرار گرفته و كارمون تقريبا چنربرابر شده هر چند تعدادمون تغييري نكرده .حالا از همكارام مي خوام بگم:
من سرپرست سه تا اقا هستم كه به ترتيب با اسم مستعار معرفي مي كنم اقاي منفي باف با سني حدود ۴۵ سال
،اقاي پيمانكار مهربون با سني حدود ۴۰ سال
و اقاي بي تفاوت با سني حدود ۳۲ سال.
اقاي منفي باف يه ادم نسبتا ريزه ميزه است با موهاي جو گندمي كه ديپلمه و حدود ۲۵ سال سابقه داره كه معمولا با همه چيز مخالفه و دائما غر غر مي كنه
و اوايل كه من به عنوان سرپرستش معرفي شده بودم تا يه ماه اصلا با من كار نمي كرد و خيلي بهش بر خورده بود كه يه دختري كه جاي بچشه سرپرستش شده.منم احساسشو درك مي كردم و خيلي خونسردي به خرج دادم وبا احترم باهاش رفتار كردم تا كم كم نرم شد و الان نسبت به اون روزا خيلي بهتر شده اما رويهم رفته همون ادمه.تا به امروز هم هميشه بهش احترام گذاشتم و جواب غرغراشو با سكوت دادم.گاهي وقتا مي بينم پاشو از تو كفش در اورده و جوراباشم دراروده پاهاشو داره تكون تكون مي ده.خيلي منظره چندش اوريه.معمولا يه ته ريش نامرتب و لباس اتو نشده مي پوشه.
اقاي پيمانكار با مدرك ديپلم و شش سال سابقه يه ادم شمالي وخيلي مهربونه كه بزرگترين هم و غمش تبديل وضعيت شدنه كه اونم تو اين شركت يه روند خيلي كند داره.از اون دو نفر ديگه خيلي كاري تر و سر به راه تره.مرد مرتب و منظبتي يه.البته گهگداري يه چرت هايي مي زنه و گاهي هم در حال شماره گرفتنه.
اقاي بي تفاوت يه پسر حوان ۳۲ ساله و مجرده خيلي كم حرف و ساكت.فوق ليسانس مكانيكه و دنيا رو اب ببره ايشون عكس العمل خاصي ندارده و دايما بايد كارشو چك كنم كه اشتباه ازش سر نزنه.بدون نواوري و ايده جديد در كار.فقط در حد امور جاري مي شه كار بهش محول كرد در هيچ مورد اظهار نظري نداره. خلاصه هر كي مي فهمه ايشون فوق مكانيكه كلي تعجب مي كنه.امارويهم رفته ادم بي ازار و ساكتيه.
خلاصه عالمي داريم با اين سه تا همكار.گاهي وقتا واقعا از زور خستگي روحي تو كار كم مي ارم.
شانس من بعد از ۶ سال كار تو اين واحد دو تا ماموريت خارجي پشت هم پيش اومده.هم خوشحالم
هم نگران بيشتر به خاطر باسي كه هر بار حدود يه هفته تنها مي شه
.اخر هفته بعد با دو تا از همكارام از يه اداره ديگه يه ماموريت يك هفته اي به ژاپن دارم.اين يه فرصت خوب و يه تجربه جديد تو كارمه.تو ماه ابان هم يه ماموريت فرانسه دارم.شركت ما با اين سختگيريش در مورد مامورت خانوما با كلي بالا پايين رفتن مدير و معاونمون با اين دو تو ماموريت موافقت كرده
هنوز ماموريت فرانسه كه تو ابانه قطعي نشده.اميدوارم كه بتونم اين ماموريتو برم و فرصتي هم داشته باشم كه برم و ارماند رو ببينم.براي دوستايي كه ارماند رو نمي شناسن بگم كه ارماند دوست فرانسوي منه .۶۰ سالشه و سرطان روده داره كه الان تحت كنترله.تا حالا ۲ بار اومده ايران و به تنهايي داره زبان فارسي ياد مي گيره.بايد به فكر يه كادوي خوب براش باشم.
دوستاي مهربون مواظب خودتون باشيد.
تو اين مدت يه خبر خوب خيلي خوشحالم كرد.خبر مامان شدن گلبانوي عزيز كه تو انگيس زندگي مي كنه.عزيز دلم از صميم قلب بهت تبريك مي گم.![]()
دوستاي مهربون مواظب خودتون باشيد.
من نلي هستم.متولد 1359.مهندس صنايع و در تابستان 83 با باسي عزيز ازدواج كرديمو در 13 شهریور 89 وارد کانادا شدیم.تجربیات و خاطراتمونو اينجا ثبت مي كنيم و به هيچ گروه و يا نهادي هم وابسته نيستيم .