خدای مهربون عظمتت رو شکر.8 جولای روزی فراموش نشدنی

خدایا شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

سلام دوستای خوبم .از عنوان پست می تونید تا حدودی حدس بزنید که چه خبره.بعلههههههههههههه بالاخره این مصاحبه ها کار دست ما داد و بعد از 3-4 تا مصاحبه ، یکی از کارهایی براش به مصاحبه دوم دعوت شده بودم(همون خانم رومانیایی یه) امروز ایمیل دعوت به کار رو برام زده.

بلافاصله زنگ زدم ایران و خبر رو به مامان و بابام که نگران ما بودن دادم و خیلی خوشحال شدن.

نمی دونید چقدر خوشحالم.چند بار از ته دل جیغ زدم که باسی می گفت بسه دیگه الان زنگ می زنن پلیس فکر می کنن با هم دعوامون شده:)))))))))))

خلاصه که خدای مهربون که همیشه در شرایط سخت حامی بنده هاشه بهم کمک کرد و این کار جور شد.

بعد از ظهر زنگ زدم به شرکت جدید که با همون خانوم رومانی یه صحبت کنم که گفتن لاینش مشغوله دوباره یکساعت بعد زنگ زدم که گفتن از شرکت رفته وخلاصه اومدم رو ایمیل جواب موافق خودمو به employment offer شون دادم.قراره از یه هفته دیگه کار جدید رو شروع کنم.

کار در یک شرکت حمل و نقله و عمده کار در زمینه ocean Import هست.ریما جان به حمایت ها و توصیه هات در این زمینه خیلی نیاز دارم.

دوستان خوبی که در این مدت به فکر ما بودید و با دعاها و آرزوهای خیرتون ما رو تنها نذاشتید از تک تکتون ممنونم و بهترین ها رو از خدای مهربون براتون آرزو می کنم.در پناه خدای مهربون شاد و سلامت باشید.


مصاحبه-بازم مصاحبه-امتحان فاینال

سلام دوستای خبوم.عجب روزی بود دوشنبه.پوستم کنده شد واقعا.

یکی از بستگانمون که در شرکت حمل و نقل کار می کنه در دو سه جلسه نیم ساعته که هر کدومش با اون یکی یه هفته فاصله داشت و در حضور انواع و اقسام سر و صدا ها و وسط مهمونی برگزار شد باهام مفاهیم حمل و نقل و صادرات و واردات هوایی و دریایی رو کار کردن و یه رزومه با هم درست کردیم و چند تا شرکت برای کارهای حمل و نقل اپلای کردم.خیلی سخته بدون تجربه عملی و فقط با اموزش تئوری ادعا کنی تو کاری تجربه داری!

روز دوشنبه یه مصاحبه ساعت 12:30 داشتم تو ونکووربرای یه شرکت حمل و نقل.از طرفی مصاحبه ای که روز چهارشنبه رفته بودم خبر داده بودن که به مصاحبه دوم دعوت شدم و باید دوشنبه ساعت 3 می رفتم مصاحبه دوم در ریچموند(اونم برای یه شرکت حمل و نقل دیکه بود).ساعت 6:30 بعد از ظهر هم امتحان فاینال BOOKKEEPING داشتم.

خلاصه تنها شانسی که داشتم این بود که باسی تعطیل بود و منو همراهی می کرد.وگرنه دست تنها نمی رسیدم در این فاصله کوتاه سه جا حاضر بشم.صبح صبحونه رو که خوردیم من یکم جزوه های اموزشی! رو مرور کردم و یه دوش گرفتم و و ساعت 12:15 رسیدیم به محل مصاحبه.خلاصه یکم همون دور و ور قدم زدیم شد 12:20 و بعد رفتم داخل.

مصاحبه کننده یه خانم حدودا 40 ساله رومانیایی بود.یکم از سوابق کارم پرسید و یکم از اینور اونور صحبت کردیم حدود نیم ساعت طول کشید مصاحبه .بهم گفت این پست قراره تا سپتامبر در شرکتشون ایجاد بشه و از حالا دارن دنبال نیرو می گردن و منم اولین نفری هستم که دارن باهام مصاحبه می کنن.خلاصه رویهم رفته بد نبود فقط یکم سوالهای خصوصی کرد که نباید در مصاحبه پرسیده شه.مثلا اینکه چند وقته اومدی کانادا؟بچه دارید؟تصمیم برای بجه دار شدن دارید؟؟؟؟؟؟؟همسرتون چیکار می کنن؟خلاصه دیگه کم مونده بود کار به جاهای باریک برسه.دو راه داشتم یا بهش بگم که این مسائل خصوصیه و نباید پرسیده بشه و قید کار اونا رو بزنم یا جواب بدم که من دومی رو انتخاب کردم.

بعدش اومدیم خونه و یکم استراحت کردیم تا مصاحبه بعدی.خودم حدس می زدم که فقط ازم در مورد حقوق درخواستی و تاریخی که بتونم کارو شروع کنم بپرسن.یعنی 80%تموم شده فرض می کردم کارو.ولی نگو که مصاحبه این دفعه چون به مرحله جدی تره .یه نفر دیگه هم اومده و اونا دو نفری می خوان ازم مصاحبه کنن.اولا تا من رسیدم یه دختر دیگه که مصاحبه اش تازه تموم شده بود خداحافظی کرد و رفت.منو به اتاق مصاحبه دعوت کردن.یکی شون مدیر ارشدشرکت بود که به مرد هندی بودو اون یکی هم همونی بود که دفعه قبل باهام مصاحبه کرده بود و در واقع سوپروایزر اون دپارتمان بودکه یه مرد حدودا 45 ساله المانی بود.این دفعه مدیر ارشد فقط سوال می پرسید و اون یکی ساکت بود و نت برمی داشت.من تا باهاشون دست دادم و نشستم گفتم عادلانه نیست شما دو نفرید و من فقط یه نفر!خلاصه با خنده شروع کردیم ولی مدیر هندیه یه نفس سوال می کرد.منم سعی می کردم به بخوبی جواب بدم.روی هم رفته بد نبود .البته کمی جا خورده بودم.حدود 15 دقیقه طول کشید و از اتفاقاتی که در حین کار ممکنه بیفته ازم پرسیدن و از اینکه در هر موقعیت چه برخوردی با مشتری باید داشت؟منم که تجربه عملی نداشتم فقط سعی می ردم موقعیت رو تجسم کنم و جوابی که صحیح ممکنه باشه رو بدم.خلاصه خدا می دونه چقدر مربوط جواب دادم یا نامربوط.در اخر ازم پرسیدن شما سوال دیگه ای ندارید که من از مزایای شرکتشون و اینکه در حال حاضر چند نفرن پرسیدم که دقیق جواب دادن .در اخر بهم گفتن که مصاحبه های دومشون در جریانه و تا اخر هفته با 4-5 نفر دیگه مصاحبه دارن و جوابو تا اخر هفته اطلاع میدن.

خلاصه این مصاحبه هم تموم شد و خسته  رسیدیم خونه و غذا خوردیم.یک ساعت وقت داشتیم که بخوابیم و یه استراحتی کنیم که راه بیفتیم بریم برای امتحان.خواب بعد ازظهری یکم کمک کرد که خستگی رو در کنیم.بعد راه افتادیم و سر راه باسی مهربون برام یه اب پرتغال و اب سیب خرید و خدا رو شکر به موقع رسیدیم برای امتحان.سر امتحان 16 صفحه پلی کپی دادن دستمون 6 تا سوال تپل کمپل بود و 3 ساعت وقت داشتیم. !خلاصه تا اومدم شروع کنم یادم افتاد ساعت نیاوردم.از بغل دستی خواستم ساعتشو در بیاره بذاره وسط که هر دو ببینیم.خلاصه امتحان خوب بود فقط یکی از جدول هام عدداش نمی خوند که کمی وقتمو گرفت تا درستش کنم.نمره ها رو فردا اعلام می کنن و هفته دیگه کلاسای جدید شروع می شه.

اداره پست هم خدا بخواد امروز از اعتصاب در می ان و شرکت فعلیمون از تعطیلی خارج می شه.احتمالا کار ما هم از چهارشنبه به حالت طبیعی بر می گرده.

دوستای خوبم خبر خوب اینکه بعد از صبای عزیز که مدت طولانی زحمت بروز رسانی جدول رو به عهده داشت دو تا از دوستای گل دیگمون به نام علی و ملوک زحمت بروزرسانی جدول رو به عهده گرفتن که ازشون کمال تشکر رو دارم.

 امروز جدول بروز شده رو بعد 3 ماه تو همون مسیر قبلی می ذارم.اگه کسی در دیدن جدول مشکل داره یا اطلاعاتش نیاز به تغییر داره حتما در کامنتا اعلام کنه که در جدول اعمال بشه.

موفق باشید

پینوشت:امروز یه ایمیل گرفتم که برای کمپانی که دوشنبه ظهر مصاحبه داشتم هم به مصاحبه دوم دعوت شدم.قرارو برای چهارشنبه دیگه گذاشتیم.خدای مهربون کمکمون کن.

مادر عزیزم تولدت مبارک

مادر عزیزم سالروز تولدت مبارک.بی نهایت دلم برای دیدن و در اعوش گرفتنت تنگ شده.این نامه رو روز یک تیر برات فرستادم.پارسال همین روزا با همدیگه در سوریه بودیم.چقدر زود گذشت.

امروز صبح خواب دیدم من و باسی بی خبر اومدیم ایران از فرودگاه مستقیم اومدیم خونه شما قبل از اینکه زنگ خونه رو بزنیم تا شما رو سورپرایز کنیم دیدم در خونه رو باز کردی .انگار که خیلی وقته منتظرمونی و منو به گرمی در اغوش گرفتی.چقدر دوست داشتم اون لحظه رو. حبف که خیلی کوتاه بود ولی وقتی بیدار شدم گرمای اغوشتو  هنوز حس می کردم.

دوستت دارم مادر خوبم.

شلوغی-مصاحبه-سالگرد ازدواج -امتحان!

دوستان عزیز سلام.

هفته گذشته چهارشنبه دیدار فینال بازی هاکی جام استنلی کاپ بین تیم محبوب ونکوور Cunaucks و تیم Boston بود.همونطور که خیلی هاتون در جریانید دان تان ونکوور چهارشنبه صحنه شلووعی های بسیار وحشتناکی بود که من هرگز تصورش رو هم نمی تونستم بکنم.من خیلی اهل ورزش نیستم ولی اینجا انقدر در روزهایی که بازی قراره برگزار بشه مردم هیجان دارن و لباس تیم محبوبشونو می پوشن و از هاکی حرف می زنن  کنجکاو شدم که این بازی رو ببینم.در حالیکه مشغول حل تمیرنام بودم کانال مربوط به بازی رو هم  زیر چشمی دنبال می کردم.خلاصه بازی که در ونکوور برگزار می شد  با نتیجه 4-0 به نفع Boston تموم شد .هنوز خیلی از اتمام بازی نگذشته بود که شلوغ کاری ها تو مرکز ونکوور شروع شد.یه عده خیلی زیاد شروع کرده بودن به اشو*ب تو خیابونا و اتی*ش زدن ماشین ها ازجمله 2 تا ماشین پلی*س و شکوندن شیشه های مغازه های بزرگ از جمله London Drug,Bay , ... تا تونستن خرابکاری کردن و دزدی و اشو*ب من از تعجب و ترس دهنم باز مونده بود و تمرینا رو ول کردم و چسبیدم به اخبار بعد بازی.اول زنگ زدم ببینم دوستام نرفته باشن دان تان برای تماشای بازی.چون شرایط وحشتناکی پیش اومده بود.وقتی خیالم راحت شد نشستم به دیدن عکس العمل مردم و پلی*س.به نظرم پلیس غافلگیر شده بود و انتظار این اشو*ب رو نداشت و خیلی خوب از پس اشوب*گرا بر نمی اومد.یه گروه پلی*س با اسب های بلند اومده بودن تو خیابونا.چند گروه هم پیاده و با سپر سعی در کنترل جمعیت داشتن.خلاصه تا 12- شب این شلوغی ها ادامه داشت و دوربین های مختلف از زوایای مختلف اشوبها رو نشون می داد.اشوب*گرها با اشغال به سمت پلیس  حمله می کردن و پلی*س بنده خدا هم خیلی کاری نمی تونست بکنه.بعضی پلیسها سگ و باتوم هم داشتن ولی خیلی کم ازشون استفاده می کردن.نمی دونم چرا نیروی کمکی براشون نمی اومد.یا اگرم اخرا اومد دیگه خیلی دیر بود و کلی خسارت وارد شده بود.البته خیلی ها هم همون شب و شبهای بعد با شناسایی مردم و همسایه هاشون و همکاراشون توسط پلی*س دستگیر شدن.خلاصه شهری با وجهه جهانی ونکوور هفته گذشته در وضعیت خیلی بدی قرار داشت.

دوشنبه جلسه اخر کلاسمه و امتحان فاینال دارم.خلاصه این هفته سخت مشغولم.در طول یکماه گذشته 4 تا مصحابه کاری داشتم که اخریش هم امروز بعد از ظهر بود.یدونه مصاحبه هم روز امتحانم دارم.امیدوارم خدای مهربون کمکمون کنه.

راستی یه موقعیت کار پارت تایم هم برای باسی پیش اومده که در کنار کار فعلیش می تونه اونو هم انجام بده.کلاسهای زبان باسی اخر ماه جون تموم می شه و صبحهاش ازاد می شه.

روز یک تیر هفتمین سالگرد ازدواج من و باسی بود چشم به هم گذاشتیم 7 سال گذشت.الان باید بچه مون می رفت اول دبستان:)))))))

راستی دو تا از دوستان خوب و خواننده های عزیز (علی و ملوک)قبول کردن زحمت بروزرسانی جدول رو متقبل بشن.اول از همه ازشون ممنونم و براشون بزودی یه ایمیل می فرستم.این کار کار پرزحمتیه و باید از فوریه به بعد کامنتهای بچه ها در پستهای دی و بهمن به بعد تا حالا چک بشه و تغییرات رو جدول اعمال بشه.بازم از لطف این دو دوست عزیز ممنونم .

امیدوارم در پناه خدای مهربون همیشه شاد و سلامت باشید.