دختر کوچولوی من سلام

حدود 10 ماه از روزی که به جمع دو نفره من و بابایی اضافه شدی می گذره.از اینکه این مدت تمام وقت و بیوقفه در کنارت بودم و از لحظه به لحظه بزرگ شدن و پا گرفتنت لذت بردم خدای مهربان رو شکر می کنم.

این روزا ته چشمام یه نگرانی بزرگ برق می زنه.نگرانی جدا شدن از تو و شروع مهد کودکت .

دختر کوچولوی وابسته من،شما از اول سپتامبر می خوای بری مهد.خیلی سعی می کنم نگرانیم به تو منتقل نکنم ولی نکنه در نبود من خیلی گریه کنی عزیزم.مامانی طاقت اشکاتو نداره کوچولوی من.شمایی که هر جا مامان میره با چهاردست و پا خودت می رسانی که مامان از تیررس نگاهت دور نشه و با زبون بی زبونی و اااا گفتن صدام گی کنی عزیزم یعنی می تونی طاقت بیاری؟

روزهای اول پیشت  میونم تو مهد تا کم کم عادت کنی. این یه پله جدیداه به سوی مستقل شدنت.چشم بهم بذاریم وقت مدرسه و دانشگاهت می شه عزیز مهربونم.امیدوارم همیشه بدونی مامانی و بابایی چقدر دوست دارن و نهایت تلاششان برای خوشبختی و موفقیت می کنن.

پس قوی باش عزیزم و همانطور که تمام مراحل سخت رو با سرسختیت با موفقیت طی کردی از این امتحان

هم با موفقیت عبور کن.

دوست دارم عزیزم.

 Image and video hosting by TinyPic