ارامش
امروز به صحنه خیلی قشنگ ر م ا ن ت ی ک دیدم.
حدود ساعت ۶ بعداز ظهر که از سرویس پیاده شده بودم و نزدیکای خونه بودم دیدم یه گربه بدون توجه به من از زیر یه ماشین درومد و از بغل من با فاصله خیلی کم رد شد و خودشو با عجله به گربه ای که از روبرو می اومد رسوند.به هم که رسیدن قشنگ احساس کردم همدیگرو ب و س کردن و صورتاشوننو به هم مالیدن و به قول دوستان چیک تو چیک شدن.
بعد هم دوتایی رفتن زیر یه ماشین.بقیه شو هم به علت محدود بودن زاویه دید نتونستم ببینم.
این روزا با نزدیک شدن اخر سال سر ما هم خیلی کار ریخته.دایما گزارش دفتر مدیریت سر و کله زدن با سه پرسنل بیش فعال!! که از اون ور افتادن
خستگی کلاس زبان خونه تکونی شب .دیگه دارم کم میارم.
گاهی وقتا دلم می خواد صبحا تو تختخواب می موندم و کار نمی کردم.بعد سر فرصت بیدار می شدم یه صبحونه توپ خونه می خوردم.جینگیلی مستون می کردم.ناهارو می ذاشتم.خونه رو اروم اروم نظافت می کردم.اهنگ می ذاشتم.وبلاگردی سیر می کردم.کلاسای مورد علاقه مو می رفتم .یه دوش می گرفتم .شامو اماده می کردم و منتظر باسی می شدم تا برم استقبالش
و سرحال و قبراق ازش پذیرایی می کردم....
اما نمی دونم اگه یه روز کارمو ول کنم واقعا به ارامشی که دلم می خواد می رسم یا نه؟ اصلا طاقت می یارم؟
عید.واییییییییییییی خدا کنه عید زودتر بیاد یه نفسی بکشیم..در ضمن این ماه اوضاع حسابی قاراشمیشه.یه عالمه خرج داشتیم.دندون پرشکی من.دادن فرشا برای شستشو تولد مامان شوشو ولن تاینی که در پیشه و .....خدا به خیر بگذرونه
دوست جونای مهربون من کسالتم(مسمومیت) برطرف شده نگران نباشید
نمی دونم چه چیزی خوردم که بهم نساخته.اول با "گلاب به روتون" شروع شد.
بعد هم معده درد و دل درد و در حال حاضر هم بیرون روی شدید
این چند روز رو به سختی رفتم سر کار اما امروز دیگه دیدم شوخی بردار نیست .صبح که از خواب پاشدم دیدم توان رفتن به سرکار رو ندارم.اونم با این وضع که دستشویی شرکتمون تا محل کارمون ۱۰۰ قدم تو فضای باز و هوای سرد پیاده روی داره و اگه می رفتم هم نیم ساعت یه بار باید این مسیر رو می رفتم و برمی گشتم.در نتیجه پس کی پشت میزم می نشستم؟
دکتر هم گفت نترس کسی با یه روز گرسنگی کشیدن نمرده.فقط حق داری "آب" "چای کمرنگ با نبات" "ماست" "عرق نعنا و نبات" و نوشابه زرد بدون گاز" بخوری
و بعد یه سرم و امپول و یه سری قرص برام نوشته و من الان در حال استراحتم.
بدنیا اومده.راشین جون تولد مبارک باشه خاله.
من نلي هستم.متولد 1359.مهندس صنايع و در تابستان 83 با باسي عزيز ازدواج كرديمو در 13 شهریور 89 وارد کانادا شدیم.تجربیات و خاطراتمونو اينجا ثبت مي كنيم و به هيچ گروه و يا نهادي هم وابسته نيستيم .