اغاز سال 2011 میلادی-911!!!!!!!!!
این کریسمس و سال نو اولین تجربه ای هست که ما از سال نو در کانادا تجربه می کنیم.خدای مهربون رو شکر می کنم که در لحظه به لحظه زندگی یار و یاور ما بوده و در خوشی ها و سختی ها ما رو به حال خودمون رها نمی کنه.
برای کریسمس که شنبه 25 دسامبر بود شرکت ما تا روز سه شنبه 28 دسامبر تعطیل بود.چهارشنبه و پنچ شنبه سر کار بودیم و جمعه 31 دسامبر نیمه وقت بود و من نرفتم و جمعه ساعت 12 شب هم تحویل سال نوی میلادی بود که ما در خونه یکی از دوستان عزیزمون در برنابی جشن گرفتیم.
شنبه هم که روز اول زانویه بود و به مناسبت سال نو دوباره ما تا دو شنبه تعطیل هستیم.خلاصه تعطیلات خوبی بود و حسابی استراحت کردیم.فقط یه اتفاقی افتاد که برای ثبت خاطراتتم در وبلاگ می نویسم.
روز شنبه اول زانویه در حال حاضر کردن صبحانه بودیم.چایی رو دم کرده بودیم و نونها هم تو تستر داشتن گرم می شدن.باسی رفت اشپزخونه که چایی بریزه.یک دفعه یه صدای وحشتناکی از زمین اومد.انگار که می خواد کف اشپزخونه مون ترک بخوره.باسی زود اومد بیرون اشپزخونه.صدا قطع شد.دوباره باسی رفت تو دوباره صدا شدیدتر تکرار شدو چند ثانیه بیشتر طول کشید .خیلی خیلی ترسیده بودبم.احساس کردیم الان می ریم طبقه پایین.خلاصه همونجوری پریدیم تو راهرو.باسی می خواست بره تو اشپزخونه گازو خاموش کنه و تستر رو بکشه از برق که اگه یه وقت اتفاقی افتاد اتش سوزی نشه ولی من نذاشتم.من از اسانسور رفتم پایین ببینم کسی رو پیدا می کنم کمکمون کنه که دیدم کسی پایین نیست.تنها چیزی که به ذهنمون رسید این بود که زنگ بزنیم به 911.خلاصه در حالی که صدام از ترس می لرزید و من و باسی همدیگرو بغل کرده بودیم و دم در واستاده بودیم زنگ زدم.تا گوشی رو برداشتن گفتن پلیس/امبولانس یا اتش نشانی منم گفتم اتش نشانی.
از ترس نمی تونستم حرف بزنم .خلاصه به سختی براشون توضیح دادم که کف اشپزخونه صدا می ده و ما احساس می کنیم می خواد بره پایین.اونم پرسید کفش اب جمع شده گفتم نه.دوباره پرسید ایا ترکی تو زمین می بینین؟منم گفتم نه ولی صدای وحشتناکی می اد.گفت اروم باشید الان اتش نشانی می اد فقط تنها چیزی که پرسید شماره زنگمون(buzzer)و شماره واحدمون بود.بقیه اطلاعات رو خودشون داشتن.خلاصه منتظر بودیم که صدای ازیر اتش نشانی بیاد.در همین فاصله در عرض 5 دقیقه از تماسمون زنگ اپارتمانمونو زدن.مثل اینکه بدون ازیر اومده بودن.سه نفر گردن کلفت و چهار شونه اومدن تو.2 تا اقا و یه خانوم.من و باسی رو می ذاشتن رو هم قد اونا نمی شدیم.خلاصه اومدن تو اشپزخونه و رفتن رو کاشی ها.(ما دهنمون از ترس وا مونده بود چجوری با اون وزنشون سه تایی می دن رو کاشی ها)صدای خیلی خفیفی اومد.درای کابینتا رو باز کردن و دونه دونه چک کردن.یخچال و گاز و ماشین ظرفشویی رو کشیدن جلو و دونه دونه زیرشو چک کردن.خبری از اون صدای شدید نبود ولی یکم کاشی ها صدا می داد.زیر سینکو نگاه کردن و خلاصه با ته یه چنگال دونه دونه کاشی ها رو ضربه زدن.صدای بعضی ها نشون می داد که زیرش خالیه .رفتن دستشویی رو هم چک کردن.در نهایت بهمون گفتن نگران نباشید.کف اینجور ساختمانها بتونی یه و حتی اگه کف اشپزخونه رو هم صعیف کار کرده باشن و کاشی ها نشست کنن به بتن می رسه و نمی افتید طبقه پایین.بعد یه قسمت رو نشون دادن که این قسمت کاشی ها ضعیفن و زیرشون خالیه.خلاصه ما حالمون بهتر شد.بعد رفتن زیر کابینت دستشویی و شیر دستشویی رو چک کردن یکم نشتی داشت ولی گفتن زیاد مهم نیست و ربطی به کف اشپزخونه نداره.ولی بگید صابخونه درست کنه.
حدود 20 دقیقه ای خونمون بودن و بعد از اینکه مطمئن شدن مشکلی نیست سال نو رو بهمون تبریک گفتن و رفتن.خلاصه ما که دیدیم این سه تا ادم درشت هیکل سه تایی تو کف اشپزخونه مون راه رفتن جرات کردیم تک پا تک پا رفتیم تو اشپزخونه و بساط صبحانه رو دوباره ردیف کردیم و جای شما خالی صبحانه خوردیم.اینم از اولین روز سال 2011 ما.راستی شنیده بودیم اگه کسی الکی زنگ بزنه و انش نشانی و پلیس بیاد و مساله ای نباشه ممکنه جریمه بشن.ولی مورد ما رو شامل این مساله نبود و خودشون کلی ما رو دلداری دادن.:)
راستی هفته پیش مجددا وقت فامیلی دکتر داشتم و رفتم پیش دکترم که جواب ازمایشایی که از لابراتوار اومده بود رو چک کنه و ببینه در چه حالی هستم.این دفعه با باسی رفتیم.وقتی جواب رو دید گفت تیروئیدم در بازه نرماله یعنی نه پرکار نه کمکار و کاملا کنترل شده وخیلی خوشحال شدم.چون یه دوره حدودا 2 ساله پرکار بودم و همش قرص می خوردم.بعد گفت ولی باید قرصا رو فعلا ادامه بدم و تا اخر زانویه تا تصمیم بگیرن که میزانشو کم کنن یا نه. بعد هم گفت هر زمانی که تصمیم گرفتین بچه دار بشید بگید که قرصاتونو با توجه به اون تنظیم کنیم.
امیدوارم سال 2011 میلادی سالی سرشار از عشق و موفقیت و پیشرفت و سلامتی برای تک تک شما باشه
من نلي هستم.متولد 1359.مهندس صنايع و در تابستان 83 با باسي عزيز ازدواج كرديمو در 13 شهریور 89 وارد کانادا شدیم.تجربیات و خاطراتمونو اينجا ثبت مي كنيم و به هيچ گروه و يا نهادي هم وابسته نيستيم .