باسي بيش فعال
. داره به يه جور خودباوري مي رسه كه يهش نياز داره .درسته خيلي خسته مي شه.تمام روزاي تعطيل مثل روزاي عادي مي ره سر كار. حتي وقت نمي كنه يه لقمه از نون تازه اي كه برام خريده با من سر صبحونه بخوره.فقط براش سريع لقمه درست مي كنم و چاييشو تو ليوان دردارش مي ريزم و با يه
راهييش مي كنم.شبا از نگراني خوب خوابش نمي بره.اما همين كه هدفي رو براي خودش در نظر گرفته و براي رسيدن به اون و ارامش زندگيمون تلاش مي كنه بهش افتخار مي كنم
و خيلي دوسش دارم.
ديروز دايي باسي و خانومش وپسر ۲.۵ سالشون از شمال اومده بودن خونه مامانيناي باسي.پسرشون خيلي بامزه است/
تا از راه رسيدن هممونو به اسم يادش بود و كلي حرفاي بامزه و شيرين مي گفت.فقط چيزي كه خيلي منو ناراحت و بيشتر از اون نگران كرد حرفاي بدي بود كه گهگاه به زبون مي اورد و ديگران هم با خنده هاشون و عكس العملاشون اونو تشويق يا وادار به تكرار اون حرف مي كردن
اين روزا ديگه سعي كي كنم اضافه كار نمونم و ۴ با سرويس برگردم.اخه ۵.۵ هوا تاريك مي شه.حالا ببينيم كي اقا مديريمون صداش در بياد
راستي خيلي دلم مي خواد يكي دو روز تو هفته برم كلاس ورزشي
.اما چون روزيا فرد كلاس زمانم اگه روزاي زوج برم كلاس ديگه جوني برام نمي مونه
راستي ني ني آركا جون بدنيا اومده.
ايشالله كه خوب و صحيح و سلامت باشه
همينطور ني ني رها جون هم اخر همين ماه بايد دنيا بياد.خداي مهربون مواظب همه مامانها و ني ني هاي دنيا باش
من نلي هستم.متولد 1359.مهندس صنايع و در تابستان 83 با باسي عزيز ازدواج كرديمو در 13 شهریور 89 وارد کانادا شدیم.تجربیات و خاطراتمونو اينجا ثبت مي كنيم و به هيچ گروه و يا نهادي هم وابسته نيستيم .